سلام خوش آمدید

پشت آن در بود. از میان نیم‌چه درِ باز به من می‌نگریست.

- میدانی؟ هنوز پس این همه سال به انتظار نشستن، چشم به در دوختن، ثانیه‌ها را شمردن، صبح را شام و شب را سحر کردن، در این گرگ و میش و زیر آسمانی که ستاره‌هایش از نظرم پنهان‌اند، به ناکجا گریختن، به روایت روی آوردن، به لالی و این سکوت ملال‌آور، پس از شنیدن، بعد از سفر، هنوز هم نمیدانم کیستی.
چرا این در خیالی را باز نمیکنی؟ مرا به درون خانه‌ی گرمت نمی‌آوری؟ با دعوت من به صرف فنجانی چای از خودت برایم نمیگویی چنان که سالهاست مرا میشناسی؟
چرا دوستم نمیداری؟ احوالم را چرا خوار میشماری؟ مگر نه اینکه روزگاری من نگاری به یادگار بر قاب‌های آن دیوار گلی بودم؟ تو یادت نیست؟

  • راوی
  • راوی
  • راوی
  • راوی
  • راوی