سلام، یدونه لبو لطفا!
خیلیهامون میدونیم بوی "نا" دقیقا چطوریه. زمانی که بعد مدتها وارد کلبهی چوبی خاطرات یا افکارت میشی احساس میکنی که یه گوشههایی ازش که دستنوشتههای کاغذی مغزت تلنبار شدن خیلی بوی بیشتری میده. الزاما این بو برای همه ناخوشایند نیست به خصوص که این روزها بوی "نا" تمام شهر رو فرا گرفته. وقتی داشتم امشب لا به لای کورتکسهای مغزم و این بوی عجیب دنبال خاطرهای میگشتم تا کمی من رو از این فضای خفقان دربیاره و به عقب ببره یادم اومد اولین و آخرین باری که از "لبو" نوشتم. در واقع اون شب اشاره کردم به زمستون و میدون و پارک محله که یه مرد سالخورده با چرخ(یا احتمالا گاری) خستهتر از خودش میومد و با عطر لبو توی شبهای بارونی و برفی حال دلمون رو خوب و گرم میکرد. درسته که رنگ سرخ لبو حال دل آدم رو سرجاش میاره ولی من همیشه گفتم که اعتراض دارم به رنگ سرخ، که سوزانندهست. (البته این رو من نگفتم، علی آقا سورنا گفته!)
الان کجای کار هستیم؟ بنظر تو هنوزم اون مرد در قید حیاته یا داره از ارتفاعات بلندتر از اورست به ریش تک تک آدمهای زندهبگور این سرزمین میخنده و از این خندهها لپهای چین و چروک افتادهش سرخ تر شده از لبوهایی که میفروخت؟ اینجاش رو دیگه منم نمیدونم.
- ۰۴/۱۰/۲۳


ولی خب من خیلی دلم میخواد زنده بمونم و زندگی کنم...
خوب زندگی کنم...