راوی؛ هنوز آنجایی؟
از زیر آفتاب ظهر به سایهی کنار کمد خانه نمورم خزید. با انزجار به کتری زنگ زده روی اجاق، نیم نگاهی انداخت. زیر لب زمزمه کرد.
نگفته بودم بوی کثافت میدهی؟
خاطرم نبود. راست میگفت. بوی نمور خانهام با عطر نجس ناامیدی، نغمهی سیاهی سروده بودند که نگو و نپرس! از خدا که پنهان نیست، اما خداراشکر که از شما پنهان است. میدانی؛ آخر آن آئینه هزار تکه گوشه آن اتاق با آن دیوارهای ترک خورده قصه تنهایی جنابتان را در نهایت سکوت، به زیبایی روایت میکنند. راوی که باشد که در این روایت دخالت کند؟
- ۰۴/۱۱/۰۲
بهبه تر؟