سلام خوش آمدید

نگار همان دیوار گلی

جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۲۲ ب.ظ

پشت آن در بود. از میان نیم‌چه درِ باز به من می‌نگریست.

- میدانی؟ هنوز پس این همه سال به انتظار نشستن، چشم به در دوختن، ثانیه‌ها را شمردن، صبح را شام و شب را سحر کردن، در این گرگ و میش و زیر آسمانی که ستاره‌هایش از نظرم پنهان‌اند، به ناکجا گریختن، به روایت روی آوردن، به لالی و این سکوت ملال‌آور، پس از شنیدن، بعد از سفر، هنوز هم نمیدانم کیستی.
چرا این در خیالی را باز نمیکنی؟ مرا به درون خانه‌ی گرمت نمی‌آوری؟ با دعوت من به صرف فنجانی چای از خودت برایم نمیگویی چنان که سالهاست مرا میشناسی؟
چرا دوستم نمیداری؟ احوالم را چرا خوار میشماری؟ مگر نه اینکه روزگاری من نگاری به یادگار بر قاب‌های آن دیوار گلی بودم؟ تو یادت نیست؟

  • راوی

نظرات (۵)

دوست داشتنی بود...:)

پاسخ:
شاید شما دوست داشتنی خوندی آنه... :)

با دعوت من به صرف فنجانی چای از خودت برایم نمیگویی چنان که سالهاست مرا میشناسی؟

حسین پناهی میگه: با یک فنجان چای هم میشود مست شد؛ اگر اویی که باید باشد،باشد...

پاسخ:
آیه تو یه مثال از یه فرد واقعا محترم و یه جمله واقعا زیبا و عمیق ذکر کردی.
منم یه مثال از یه آدمی میزنم که عامه پسندتره این روزها...
شایع میگه: چقدر لازمم بودی، روی ماه‌ت و من و یه چای معمولی...

نویسنده میفرماید که "چرا نخواستی بشناسمت؟" :>

پاسخ:
شاید آن روزها بوی "دوری" میداد...

نگار زیر چشمی نگاه می‌کرد، روی لبش غنچه می‌شْکُفت... منم خر کیف می‌شدم!

پاسخ:
آخ آخ آخ...
دگرگونم...

چه قشنگ :)

شایع هم چیزهای خوبی میگه هااا...

پاسخ:
گاهی آره... :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی